یکشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۹

آینده یخ زده

گذشته حال فاسد شده است و آینده حال منجمد . یخ آینده آب خواهد شد و روزی فاسد . زمان گرم است و تنها یک ‏نام بر جای می ماند . آری دوست عزیز. روی سخنم با توست . هر آنچه را که می خواستیم کردیم ، نوشتیم ، فریاد ‏زدیم . اما هیچ چشمی نخواند و هیچ گوشی نشنید.‏
کار ما از دیدن و شنیدن گذشت و امروز ما ماندیم و دیروز فاسد شده مان . ما ماندیم و مشتی گفتار و کردار . ما ‏ماندیم و یک بقچه پر از ندانم کاری و گناه.‏
خداوند از خاک مجسمه ای ساخت به نام انسان ، از روح خود در آن دمید و به او تعقل داد و اشرف مخلوقات ‏خواندش . آینده یخ زده را حرارتی بیش از پیش باید و گذشته فاسد شده را فراموشی شاید ، و این شاید و باید هاست ‏که یکی را به رسوایی می کشاند و دیگری را به عرش . عرش همان فرداست . من همان تو ام . ‏

زنده باد مخالف من
روحمان شاد ‏

دوشنبه ۲ نوامبر ۲۰۰۹

مرگ و هستی





مرگ و هستی



قصه ما قصه درد است و اغماء ، قصه گونه های خیسیست که از ترس فرداها در پشت نقابی پژمرده مملو از حماقت پنهان شده اند . آری ، درد ما درد بودن است و نفهمیدن ، رنج ما همچنان رنج جلال و هدایت است . رنج گم شدن در زمان گذشته ، حال و آینده . رنج سرگیجگی و لولیدن در تازیانه بی رحم پست مدرنیسم .


امید به آینده از دفتر پر واژه حیات محو شد و عنوان نهیلیستی ، پاکترین فکر بشری را مغلوب کرد . سرمشق انسانها پست ترین افکار شد و روزی سه وعده در میان پوست و خون و گوشت انسان تزریق گردید و این همان توتمیست که خودمان با دستهای خودمان ساخته ایم .


کاش می دانستیم که مرگ همان آرامش ابدیست و ...





زنده باد مخالف من

سه‌شنبه ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۹

بغض


بغضی که توی گلومه بغض یک روز و دو روز نیست ، بغضیه از درد بودن و ندونستن ، بغضیه به خاطر رنج گم شدن توی گرفتاریای مسخره ای که خودمون با همین دستای خودمون درست کردیم . اما حالا که دقیق تر می شم می بینم این بغض دو هزار و پونصد ساله که توی گلوم گیر کرده و هیچ خدایی گوش شنوا نداره تا این هق هق های شبونم رو بشنوه. از همون موقع ها به ارباب می گفتم خدا . توی این دو هزار و پونصد سال خداهای زیادی داشتم ... اما هیچ کدومشون دست نوازش سرم نکشیدن . سعی کردن فراموشم کنن یا شاید هم می خواستن خودشونو بزن به ندیدن . بالاخره من از خداهام خیلی زرنگ ترم . . . شاید بگید دیوونه شدم . اما دیوونگی لازمه دوران لجنیه که توشم . . . . پیروز باشی دوست عزیز


زنده باد مخالف من


بدرود

شنبه ۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

هناوید‏



هناوید



نسیم خنک سحرگاه از میان درختان تنومند جنگل وزید ، برگهایش را لرزاند و بوی یخ آب شده را به ‏همراهش آورد. شومینه با آتش سرخ و شرمگین شاخه ها می سوخت . من در این صبحدم نظاره گر احمقی بودم ‏بر ستیز گرما و سرما ، بر مهربانی و ستم ، بر قلمهای شکسته و زبانهای جسور ... و کاش نظاره گر احمق دیگری ‏را می یافتم که مثل من از حماقت بشر لبخند تلخی بر بوم نقاشی لبانش نقش می بست و باز هم ای کاش پیکی ‏از انتهای جهان ، سوار بر اسب اخگرش می تازید تا جرعه ای از چشمه آب جاودانگی را در این سحرگاهان بر ‏لبانم می چکاند تا بمانم و خودسوزی نوشته هایم را در آتش بور شومینه نظاره گر باشم.

زنده باد مخالف من

بهنام کسب پرست ‏

چهارشنبه ۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

جدال با زندگی




جدال با زندگی

فیروزه در آغوش من جان سپرد و دیدگانش برای همیشه خاموش شد. روزهای آغازین آشناییمان را دقیقا به خاطر ندارم اما می دانم سیلی پدرش بر رخسارم چنان محکم بود که برای ساعتها گنگ و مبهوت همچون رجاله های مست تلو تلو می خوردم . با گذشت سالیان سال ، هنوز دلیل سیلی اش را نفهمیدم .
با اینکه خود فیروزه نیز به دنیال روزنه ای برای تغییر در روند زندگیش می گشت ، اما پدر تا لحظه مرگ سرسختانه مانع رسیدن ما به یکدیگر می شد . مثل این که پدر از هر گونه تغییر و تحول متنفر بود و می خواست با همان افکار پوسیده دوران خودش بر زندگی دختر حکمرانی کند . این عشق به آینده بود که سبب شد ما ،یعنی من و فیروزه، در مقابل گفتار احمقانه و یک بعدی پدر بایستیم و با اینکه همواره از خروس خوان تا بوق سگ ناسزا و فحش بارمان می کرد همچنان مقاومت کنیم .
امروز پس از گذشت سالها بدون اینکه حرمت نان و نمک خانه پدری را زیر پا بگذاریم، به یکدیگر رسیدیم . ولی افسوس که غم بزرگی در این تاریک خانه قلب نزدیکان و آشنایان دختر نقش بسته چون فیروزه برای همیشه مرد و من با کوله باری از بغض و سکوت برای جدال با این زندگی احمقانه تنها ماندم .


زنده باد مخالف من


بهنام کسب پرست

جمعه ۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

دانشجو مجرم نیست



دانشجو مجرم نیست !!!


سالهاست برای رسیدن می دویم ، می دویم تا بگوییم از درد دل روشنفکر ، هنرمند ، دانشجو ، بیکار و بی عار . می نالیم از له شدن فرهنگ زیر پای اسوه های خیالی غرب و شرق که بتشان را دیگران ساخته اند و ما را نیز به پرستیدنش وادار می کنند. عقل و منطق در این میان کم رنگ می شود و هجوم احساس همه جا را فرا می گیرد.
امروز دانشجوی آگاه ایرانی به خوبی دریافته که اعتراض در قالب خشونت و دشنام ، با فرهنگ غنی کشورش در تضاد می باشد . دانشگاه خانه ی دانشجو ، تنها سرپناه و مکانی است برای احیای حقوق خویش و جامعه ای که در آن زندگی می کند . با این حال ، اخبار متفاوتی درباره برخورد جدی با دانشجویان معترض به گوش می رسد. اعتراضی که از دید جامعه در کمال آرامش صورت گرفت . اینجا از آزادی ، از تفکر ، از تنفس و پنجره های امید سخن می گویم . اینجا از روزنه نوری سخن می گویم که شاید دانشجویان را دریابد . اینجا از مبهم بودن مفهوم واژگانی چون آزادی اندیشه ، دموکراسی و وطن پرستی سخن می گویم.
ما دانش آموزان دیروز و دانشجویان امروز همواره نیروی انتظامی را بعنوان یک نهاد مردمی برای حفظ ناموس و امنیت جامعه ، در کنارمان دیده ایم و با تکیه بر کوه استوار حمایتشان برای بالندگی و سربلندی نام ایران ، کاغذها سیاه کردیم ، شب بیداریها کشیدیم ، فریادها زدیم و چه بسا شعارها دادیم. اما در روزهای گذشته شاهد بازداشت و ضرب و شتم برخی از دانشجویان معترض توسط نیروهای ناشناس در برابر دیدگان نیروی انتظامی بوده ایم که آه از نهادمان برخواست و دلمان به حال امیدها و آینده خودمان هم سوخت.
این حقیر همچون قطره ای از دریای آزاد اندیش ایران ، که نام دانشجو را یدک می کشد ، از روئسای محترم دانشگاههای کشور که همگی از چهره های دانشگاهی ، فرزانه و روشنفکر هستند عاجزانه تقاضا می کنم با دانشجویان معترض نهایت مدارا را اعمال بفرمایند و بدانند در این صورت است که تاریخ ایران زمین نامشان را بعنوان قهرمان آزاد اندیشی پاس خواهد داشت
.

بهنام کسب پرست
زنده باد مخالف من
بدرود

جمعه ۲۶ ژوئن ۲۰۰۹

خالص ، نگاه ، هیچ


خالص ، نگاه ، هیچ

رامین روزنامه را روی میز انداخت و با عصبانیت در اتاقش را بست. بوی توتون پیپی که تازه چاق کرده بود به مشام می رسید. کنار پنجره رفتم ، ستاره ها معصوم تر از شبهای قبل چشمک می زدند. ماه زیرکانه امور دنیا را زیر نظر داشت و چهار چشمی زمین را می پایید. بغض بزرگی در گلویم حبس شد. انگار جهنم غریبی مرا احاطه کرده بود ، حس مسخره ای سر تا پای وجودم را در بر گرفت ...
از ماه پرسیدم : از دیدن دنیا خسته نمی شوی؟
ماه دستی روی صورتم کشید . اشکی از گونه هایش سر خورد و بر لبانم چکید . با متانت پاسخ داد: چرا چنین فکری می کنی؟ من هیچ دوستی ندارم. هیچ دوستی...
سرم را از از آغوشش بیرون کشیدم. روزنامه را برداشتم و تیتر بزرگ آن را فریاد زدم. سپس سئوال کردم: دوست یعنی چه؟ همه جا نوشته شده و هیچ کس معنی اش را نمی فهمد . این را بخوان....
روزنامه را کنار زد و نگاهش به دور دستها معطوف شد. سکوتی آرامش بخش محیط را فرا گرفت. آن قدر جذب دور دستها شد که مرا فراموش کرد و رفت.
رامین در اتاق خوابش بود. سیگاری آتش کردم . قهوه تلخ خواب را از چشمانم ربود. تیتر روزنامه در آتش سیگارم سوخت. تیتری که هرگز فراموشش نمی کنم :
" دلفین گرسنه با آدم دوست می شود. فقط برای یک ماهی. فقط برای یک شکم سیر ""
ماه برگشت. سرش پایین بود و با غمی بی دلیل جواب داد : "دوست همان کسیست که اگر نگاهش به چشمانت دوخته شد از نگاهت بخواند چه می خواهی و چه می گویی!!! همین."
بر بالین رامین رفتم. نیمه بیدار بود. سنگینی سایه ام بیدارش کرد و چنین گفت: "معنی این نگاهت را نمی فهمم ، چرا این چنین نگاهم می کنی؟"
ستاره ها بغضشان ترکید ، ماه آهی کشید ، روزنامه در آتش سوخت ، رامین چشمانش را بست و به خواب رفت. من هیچ دوستی نداشتم .

بهنام کسب پرست

زنده باد مخالف من